خیلی تلاش کردم که از محدوده امنم بیام بیرون و به خودکشی فکر نکنم. با اینکه نمی خواستم، من دوس دارم حال مریضم رو من دوس دارم احساس مرگ و خفگی دور و برم باشه.وقتی به لبه ی خود کشی نزدیک تر میشم خوشحال تر میشم اما تصمیم گرفتم به خودم شانس دوباره بدم دوباره خودم رو تو مسیر مزخرف و پر استرس زندگی بندازم کم کم امید پیدا کردم... فکر های خودکشی دور تر شدن... آینده رو تصور می کردم... به خودم شانس موفقیت دادم... و درست همین موقع که فکر کردم هنوز هم می تونم از این چاله در بیام وقتی که فکر کردم هنوز نباختم من یه
بازنده نیستم...گفت نمی تونم برم گفت اجازه ندارم شانسم رو امتحان کنم گفت ممکنه از خواهر برادرام برای کنترلم کمک بخواد... ترسی که از موقعی که رفت داشتم به وافعیت پیوست... حالا بعد از مرگ بابام صاحب پیدا کردم... اگه بابام بود کی میزاشت اجازم دست این و اون باشه؟!ولی اون مرده دیگه... دیگه نیست و خواهر حسودم که چشم دیدن پیشرفتم رو نداشت می تونه تصمیم بگیره با زندگیم چیکار کنم!حالا دوباره برگشتم به جای قبلیم... تو ذهنم تصور می کنم که خواهر برادرام جمع میشن و برای سرگرمی و تفریح خودشون با آیندم بازی می کنن... ولی من این اجازه رو بشون نمی دم.... امروز میرم پاساژ عصر جدید ببینم ارتفاع پشت بومش تا زمین چقدره... کم کم باید خودمو آماده کنم بالاخره تصمیمی که مدت ها به عقب مینداختم رو باید بگیرم... این حال، حالیه که حس درست رو بم میده... انگار جلد اصلیم رو پوشیدم و دیگه نیازی به تظاهر ندارم. بابا شاید اونجا پیش هم نباشیم اما یکبار قبل از مرگم خاطراتت واسم مرور میشه و همین کافیه :) آیم اّور هِم...
ادامه مطلبما را در سایت آیم اّور هِم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 8:38