چون دیشب گرمی بود و من دعوت نشدم؟
یا به خاطر اینکه شبا افکار پلیدم محاصرم میکنن؟ و لعنتی همشون حقیقت محضن...
یا به خاطر این هوای بارونی لعنتیه همه دارن به جلو حرکت میکنن و من یه جا متوقف شدم زانو هام میلرزن و انقدر همه چیز مردس که صدای خون تو رگام رو نمیشنوم
و اون رفت... به زمین و زمان فحش میدم ولی نمیدونم از چی ناراحتم شایدم میدونم یور لیوینگ این مای دریم و رویای من رفتنه...رفتن...
آیم اّور هِم...
ما را در سایت آیم اّور هِم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170